بوسه

هر  کز آن تنگ دهان می‌خواهی

عمری است که از معدن جان می‌خواهی

در ظلمت خط او نگر زیر لبش

از آب حیوة اگر نشان می‌خواهی

در خانهٔ دل عشق

در خانهٔ دل عشق تو مجمع دارد

و از دادن جان کار تو مقطع دارد

در شعر تخلص به تو کردم که وجود

نظمی است که از روی تو مطلع دارد

ناگهان آیینه حیران شد،

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی 
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی 

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ... 
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی 

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی 
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی 

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی 

باد، پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان 
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی 

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی 

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
فاضل نظری

خدایا

نگاهم رو به سمت تو ،شبم آیینه ی ماهه
دارم نزدیکتر میشم ،یه کم تا آسمون راهه
به دستای نیاز من ،نگاهی کن از اون بالا
من این آرامش محضو ،به تو مدیونم این روزا
خدایا دوستت دارم واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که ازم حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو می بندم که خوبی هاتو بشمارم
نمی تونم فقط میگم خدایا دوستت دارم
تو دیدی من خطا کردم ،دلم گم شد دعا کردم
کمک کن تا نفس مونده به آغوش تو برگردم
تو حتی از خودم بهتر،غریبی هامو می شناسی
نمی خوام چتر دنیا رو که تو بارون احساسی

آدما از دلاشون باید یاد بگیرن

آدما از دلاشون باید یاد بگیرن

از صبح تا شب بی وقفه مرتب و یه نواخت می تپه

غذاش فقط یه چیزه

دخل و خرجش با هم می خونه

فقط با مرگ دست از تپیدن بر میداره

تازه 2 ساعت بعد از مرگ هم قابل استفاده هست

کاش می شد با چشای خودمون تلاش این موجود رو ببینیم

کاش میشد هر کسی نتونه اونو بشکنه

کاش میشد هیچوقت سیاهی روش سایه نندازه

کاش میشد همیشه یه نفر توش جا خوش می کرد اجازه خروج نداشت.

صد بار بگفتم به غلامان درت

صد بار بگفتم به غلامان درت

تا آینه دیگر نگذارند برت

ترسم که ببینی رخ همچون قمرت

کس باز نیاید دگر اندر نظرت

آن یار که عهد دوستاری بشکست

آن یار که عهد دوستاری بشکست

می‌رفت و منش گرفته دامان در دست

می‌گفت دگرباره به خوابم بینی

پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

زیرا که او تمام است انده گسار ما را

عشق

راستی عشق با کدوم عمل جراحی از دل میاد بیرون.

اصلا می دونی عشق کجای دلته.

کاش می شد

عشق رو در آورد از اون تو

هر وقت که بی اجازه رفت تو

هر کجا دل

 

هر کجا دل رو کند آخر بیاید سوی او


قبله دلها کجا باشد به غیر از کوی او

 

عشق آمد

عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت

غم رخت فرو نهاد و دل، دل برداشت

وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت

نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست

کالودهٔ لب‌هاست سزاوارم نیست

گر خود به مثل آب حیات است آن لب

چون خضر بدو رسید در کارم نیست

آمد اما در نگاهش

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و آروز از چهره دل شسته بود

عكس شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…

حلال من

حلال من از حرام تو بدتر باشد

باشد تو اینطور فکر کن

 

تا حال منت خبر نباشد

تا حال منت خبر نباشد

در کار منت نظر نباشد

تا قوت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مهربانی در

در شهر شما مگر نباشد

گویند نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد

ای خواجه برو که جهد انسان

با تیر قضا سپر نباشد

این شور که در سرست ما را

وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار

کز کوی تو ره به درنباشد

چون روی تو دلفریب و دلبند

در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم

در مصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشد

مرده دلست

زنده شود هر که پیش دوست بمیرد

مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد

هر که ز ذوقش درون سینه صفاییست

شمع دلش را ز شاهدی نگزیرد

طالب عشقی دلی چو موم به دست آر

سنگ سیه صورت نگین نپذیرد

صورت سنگین دلی کشنده سعدیست

هر که بدین صورتش کشند نمیرد

خبرت هست

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

بی تو حرامست به خلوت نشست

بی تو حرامست به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی بازنیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت

وین چه نمک بود که ریشم بخست

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

سجده صورت نکند بت پرست

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست

ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفت

ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفت

که مذن سحر از نالهٔ من گوش گرفت

عرش آن بار گران را سبک از دوش انداخت

خاک بی‌باک دلیر آمد و بر دوش گرفت

کرد ساقی قدحی پر که کسش گرد نگشت

آخر آن رطل گران رند قدح نوش گرفت

آتشی کز همهٔ ظاهر نظران پنهان بود

دیگ سودای من از شعلهٔ آن جوش گرفت

بادهٔ عشق از آن پیش که ریزند به جام

آتش نشهٔ آن در من مدهوش گرفت

سر نا گفتنی عشق فضولی می‌گفت

عقل صدباره به دندان لب خاموش گرفت

هرکس آورد به کف دامن سروی ز هوس

محتشم دامن آن سرو قباپوش گرفت

با من بدی امروز زاطوار تو پیداست

 

با من بدی امروز زاطوار تو پیداست

بدگو سخنی گفته ز گفتار تو پیداست

همت آئینهٔ نیر دلان صورت خوبت

این صورت از آئینهٔ رخسار تو پیداست

آن نکته سربسته که مستی است بیانش

ز آشفتگی بستن دستار تو پیداست

از خون یکی کرده‌ای امروز صبوحی

از سرخوشی نرگس خون‌خوار تو پیداست

ساغر زده می‌آئی و کیفیت مستی

از بی سر و سامانی رفتار تو پیداست

داری سر آزار که تهدید نهانی

از جنبش لبهای شکر بار تو پیداست

دزدیده بهم بر زده‌ای خاطر جمعی

از درهمی طره طرار تو پیداست

در حرف زدن محتشم از حیرت آن رو

رفته است شعور تو ز اشعار تو پیداست